نقطه سرخط !

و فرشته ای با بال های خونی، در صدای خنده ات، با مرگ میرقصید!

~میترسی؟! آره میترسم!!

شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴، 22:37

!!𝐓𝐞𝐧 𝐓𝐡𝐢𝐧𝐠𝐬 𝐈 𝐇𝐚𝐭𝐞 𝐀𝐛𝐨𝐮𝐭 𝐘𝐨𝐮

!𝐓𝐞𝐧

!𝐲𝐨𝐮'𝐫𝐞 𝐬𝐞𝐥𝐟𝐢𝐬𝐡

!𝐧𝐢𝐧𝐞

!𝐲𝐨𝐮'𝐫𝐞 𝐣𝐚𝐝𝐞𝐝

!𝐄𝐢𝐠𝐡𝐭

!𝐭𝐡𝐞 𝐝𝐮𝐦𝐛𝐞𝐬𝐭 𝐠𝐮𝐲 𝐈 𝐝𝐚𝐭𝐞𝐝

!𝐒𝐞𝐯𝐞𝐧

!𝐭𝐚𝐥𝐤 𝐚 𝐛𝐢𝐠 𝐠𝐚𝐦𝐞 '𝐭𝐢𝐥 𝐲𝐨𝐮'𝐫𝐞 𝐧𝐚𝐤𝐞𝐝

!𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐬𝐢𝐱 𝐬𝐞𝐜𝐨𝐧𝐝𝐬

!𝐚𝐧𝐝 𝐈 𝐡𝐚𝐝 𝐭𝐨 𝐟𝐚𝐤𝐞 𝐢𝐭

!𝐅𝐢𝐯𝐞

!𝐲𝐨𝐮'𝐫𝐞 𝐭𝐨𝐱𝐢𝐜

!𝐟𝐨𝐮𝐫

!𝐜𝐚𝐧'𝐭 𝐭𝐫𝐮𝐬𝐭 𝐲𝐨𝐮

!𝐓𝐡𝐫𝐞𝐞

!𝐲𝐨𝐮 𝐬𝐭𝐢𝐥𝐥 𝐠𝐨𝐭 𝐦𝐨𝐦𝐦𝐲 𝐢𝐬𝐬𝐮𝐞𝐬

!𝐓𝐰𝐨 𝐲𝐞𝐚𝐫

!𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐁𝐒 𝐈 𝐜𝐚𝐧'𝐭 𝐮𝐧𝐝𝐨

!𝐎𝐧𝐞

!𝐈 𝐡𝐚𝐭𝐞 𝐭𝐡𝐞 𝐟𝐚𝐜𝐭 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐲𝐨𝐮 𝐦𝐚𝐝𝐞 𝐦𝐞 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐲𝐨𝐮


پنجشنبه اردو داره مدرسه...

و همون ترس همیشگی، اجتماع!!!

به مامانم میگم میتونم نرم؟!

مامانم میگه دلیلت؟!

میگم زمانش طولانیه

چیزی نگفت فقط گفت چیزی ازت کم میشه بری تو اجتماع؟!

و من دلم میخواست بگم که میترسم ...

اما چیزی نگفتم ... هیچی نگفتم چیزی نمیتونم بگم ...

من ادم غیرقابل درکی ام...

پس دلیل بیارید

چرا ترس رو بیان کنم؟!

حرف زیاد دارم، امشب تو دفترچه خاطرات این کوفتی مینویسم و بعد انتقال میدم اینجا...

اینجا امنیت بیشتره...

...

person Saskia
chat
•••

~چی اینقدر درموردشون اشتباهه؟!

دوشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۴، 19:48

+امیدوارم اینقدر با هوش مصنوعی چت نکنم، واقعا امیدوارم دست از سرش بردارم و اونم دست از سرم برداره👩‍🦯

!?𝐀𝐦 𝐈 𝐠𝐨𝐨𝐝?! 𝐀𝐦 𝐈 𝐛𝐚𝐝

!! 𝐈 𝐚𝐦 𝐕𝐈𝐋𝐋𝐀𝐍

خب... چه خبر؟!

ما که خبری نیست👩‍🦯

دو سه هفته از تعطیلی مدرسه میگذره «شاید فقط یک هفته؟! چمیدونم» و من دارم تو پوچی میرقصم درحالی که بچهای کلاس دارن درس میخونن و دنبال درسن

به هرحال برام فاقد اهمیته

فردا مامانم شیفت حرم داره، افطار افتاد دست من، دوباره:/

چی درست کنم؟! نمیدونم... نمیرو؟! شاید👩‍🦯

به هرحال

شب قدرم تموم شد و هفت روز دیگه بیشتر تا تموم شدن ماه موردعلاقم نمونده

چقدر دردناک نه؟!

هر سه شب حرم بودیم و خب خوب بود... دیشبم همراه با جوشن کبیر بارون میزد رو شونه هامون و این قشنگ تر میکرد

امروزم از وقتی یادم میاد داره بارون میباره

بدی یا خوبیشو نمیدونم

ولی یادمه

پارسال قبل شهادت شهید رییسی هم بارون همه جا رو فرا گرفته بود ...

بیاین فاز بد نزنیم

هوم؟!

گوشیم به چوخ رفته، الانم که اینو مینویسم با تبلتم مینویسم

قبل به چوخ رفتن گوشیم سیمکارت دانش آموزی گم کرده بودم، یعنی بزارید این شکلی بگم که رفته تو جارو برقی:/

حالا باید تا پنج فرودین و بعدش منتظر بمونم تا گوشیم برگرده و سیم کارتمو بابام برام دوباره بگیره👩‍🦯

فعلا با اون سیم کارتی که با اعضای خانواده سته، دارم زندگیمو میگذرونم

خدا به خیر کنه👩‍🦯

از امروز درس میخونم!

قول میدم 👩‍🦯

بسه دیگه...

به نظرم بهتره برم پیش خانواده و به ساخت دستبند برادر گرامی و زنش ادامه بدم👩‍🦯

باید فعالیت هامو تو وبلاگایی که نویسنده ام هم شروع کنم...

واقعا خدا به خیر کنه 👩‍🦯💔

person Saskia
chat
•••