نقطه سرخط !

و فرشته ای با بال های خونی، در صدای خنده ات، با مرگ میرقصید!

~زندگی سخت میگذرد اما باید استوار ماند زیرا حق مرگ نداری ...

شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳، 13:41

شاید باورتون نشه ولی وقتی مامانم بهم گفت امروز تعطیله فقط لبخند زدم و گفتم اگه تعطیل هم باشه من باید درس بخونم

و بعد به صورت غمناکی به حل نمونه سوال ادبیات ادامه دادم با اینکه امتحانم کنسل بود ... 👩‍🦯💔

به هرحال بیخیالش ...

جمعه دیروز و قرار ساعت نه ... خوب بود ... بحث هایی که درمورد مهدویت و ظهور هست رو دوست دارم ...

بزارید این وسط هم یه پارازیت بندازم ذهنم آروم شه

وقتی میبینید وسط بحث سیاسی اعتقادی سکوت میکنم فکر نکنید جوابی ندارم

جواب دارم خوب هم جواب دارم ، منتها فقط وقتمون تلف میشه 👩‍🦯

آروم شدم ... حالا خوبه ...

کلی کار ریخته سرم ... کاش یه نفر بود که برای المپیاد ادبی بگه چیکار کنم ... هوفففف 👩‍🦯

یازده بهمن نزدیکه و همزمان با تلاش های مرگبارم باید برای المپیاد هم بخونم

اون صدتومن پولی که ریختم حیفه ، نیست ؟!

به هرحال

دیشب رفتیم حرم جاتون خالی

خوش گذشت خیلی خوب بود 👩‍🦯

دلم برای بچها تنگ شده ... کاش واقعا میشد تلگرام داشته باشم ... 👩‍🦯

چیزه جالب اینه که دخترداییم بهم چندبار پیشنهاد داده که بیا با حساب من برو حرف بزن باهاشون و تلگرام دانلود کن اما من بچه ی پاکی ام

وقتی پدر گرام میفرماید خیر ، پس خیر 🤌💔

ولی رکبی که خوردم خیلی بد بود ...

1 دی تولد آرتیست شماره 1 بود ... یکی از بچه ها گفت برنامه داریم براشو اینا توهم یه کاری کن بیا ...

منم گفتم باشه ... رفتم به مامانم گفتم مامان برنامشون اینه میشه از بابا اجازه بگیری منم باشم برا تولدش ؟؟؟

مامانم کلا یادش رفت بگه ... :)))))))))))))

رکب خوردی کیومرث بدم رکب خوردی... 👩‍🦯

میدونید شاید اوایلش بحثشون این اتفاق مفتضح برادر عین بود «شاید هنوزم همینه؟!» اما وقتی از مامانم پرسیدم مامان گفت بحثمون رو اینه که تلگرام برنامه اسراییلیه 👩‍🦯

منم خوشم اومد گفتم اوکی ... هرچی شما دستور بدید ... 👩‍🦯

خلاصه الان دی هم تموم شد ... بهمن نزدیکه ...

خانواده با برادر عین و زنش «نمیدونم اونم هس یا نه» میخوان برن تهران

بعد بابام میگه توهم باید بیای تو باید بیای و اینا

حالا که مدارس تعطیله اگه امتحانات بیفته عقب و بیفته یکم و دوم و سوم بهمن ، میتونم تهران رو بپیچونم 👩‍🦯

میدونید دلیل اصلیم این نیست که کاملا قطع رابطه ام با خانواده پدری و حوصله هیچکسو ندارم ، بحث این نیست و شاید نیم درصد این دلیل موثر باشه

دلیل اصلیم اینه که من 5 بهمن آزمون گزینه دو دارم !!

و واقعا حیفه که برم اونجا و هیچ غلطی نکنم و گزینه 2 رو گند بزنم 👩‍🦯

اونجا نه مکانی برای درس خوندن دارم و نه کتاب تست های کیلوییمو میتونم ببرم، پس چرا برم ؟!

علاوه بر این

مگه تو تهران اصلا کسی منتظر دیدن منم هست؟! 👩‍🦯

اونجا فقط میخوان برای بحث برادر عین برن و برای دندونپزشکی

من که اونجا کاری ندارم

نه کار دندون پزشکی و نه کار پزشکی قانونی و نه کار مدرسه و کار مشاوره

اگه برم عملا سه روز زندگیمو به بیهودگی کامل میگذرونم 👩‍🦯

اونوقت هم گزینه 2 رو گند میزنم هم المپیاد

خب حیفه

نیست؟؟

فعلا در حال درگیری با همینم که چه شکلی متقاعدشون کنم که نمیخوام بیام

خدایی فقط یه نفر میخوام که شب بیاد پیشم بخوابه ، همین 👩‍🦯

تازه اگه نبود هم نبود ، تنها میخوابم 👩‍🦯

اگه مادربزرگ مادری عزیز دو سه هفته دیگه بمونه ، میتونم بمونم اینجا و درسمو بخونم ...

خدایی حیف نیست ؟؟ من الان ساعت مطالعم کم کم داره میرسه به 30 ساعت در هفته ...

حیفه اگه بخاطر کاری که ندارم سه روزمو به باد بدم ...

به راستی

کسی نیست من را به فرزندی بپذیرد ؟! 🤌

person Saskia
chat
•••

~قرار بود برم جزوه بنویسم نه اینکه بیام پست بزارم 👩‍🦯

جمعه دوم آذر ۱۴۰۳، 11:34

سلامی بر دفترچه خالی از خواننده

بیخیال ...

به هرحال

اینقدر سرم با درسا شلوغه که اصلا حوصلم نمیکشه بیام اینجا و پست بزارم

از همین حالا هم برای فردا کلی برنامه دارم

فردا؟؟ نه شایدم امروز چون من دارم این نوشته رو ساعت 1 و 29 دقیقه بامداد 2 آذر مینویسم

نوشتن و کار کردن ریاضی ، رفتن به حرم و بافتنی و سفارش های همکلاسی و بابا

امسال سرم شلوغ تره ولی بیکار ترم نمیدونم چرا

حتی موقع امتحانات هم که تقریبا هر هفته امتحان داریم بیکارم و از ساعت هشت یا نه به بعد زل میزنم به در و دیوار درحالی که بقیه میگن تا ساعت ده میشینن سر درس یا بعضیا تو صب بیدارن و غیره ... :/

همیشه با بقیه تفاوت دارم اشکالی نداره عادت کردم 👩‍🦯💔

یک قسمت از قلبم خیلی وقته که خالی عه و نمیدونم باید با چی پر کنم ...

نقاشی هم خیلی وقته که نکشیدم ... نه تو کتاب درسی نه جای دیگه و دیجیتال و از خودم متنفرم چون تلاش نمیکنم ...

ناخون هام و دستام هم هنوز بخاطر زعفرون زرده

اشکالی نداره

زعفرون دوست دارم

امسالم همش سر زمین درحال زعفرون چیدن بودم

خوش گذشت ولی کاش دختر داییم هم بود 👩‍🦯💔

به هرحال

این هفته از بعد از یکشنبه اضطراب منو آروم نگه نداشت

خصوصا سر کلاس ورزش که دستام میلرزید و تلاش میکردم که پوست انگشتامو دوباره بکنم و بکنم ...

مامانم وقتی دستمو میبینه بهم گیر میده

آخه خیلی وقت پیش بخاطر یه سری حرفای مضحک و چرت و پرت سرویس چرت و پرت ترم عصبی شدم و بدون اینکه بفهمم با ناخون هام که بر اثر جویدن زیاد تیز بودن شروع کردم به خاروندن روی دستم «بدون اینکه بفهمم؟؟ بزارید اینطوری بگم که وسطش فهمیدم دارم چه غلطی میکنم اما نمیدونم چرا ادامه دادم»
سه قسمت اندازه یه نقطه ی تقریبا بیضی شکل بزرگ یا متوسط از پوست دستم کنده شد ... هنوز هم اثرش مونده://

اولش برای اینکه همکلاسی ها نبینن ساق دست میزدم ... بعد یک هفته یا کمتر یا بیشتر نزدم و دوباره ساق دست پوشیدم ... بدم میاد ....

در واقع نه تنها از اون قسمت از دستم بلکه از همه چی خودم و بدنم و غیره ...
آه ... بیخیال ...

چند شب پیش مامانم چون میله ی بافتنیش گم شده بود گیر داده بود به اینکه چرا تلویزیون هیچ فیلم طنزی نداره و همش غزه و لبنان رو نشون میده

و من هم خوب تونستم دفاع کنم ... خداروشکر ساکت نموندم ...

و به نظرم بهترین تلنگری که هم به خودم زدم هم به مامان این قسمت بود که : همین حرف ها رو میزنید که نمیتونید خادم حرم بشید دیگه !! مثل من که نتونستم مطهری قبول شم ...

هرچند که قبول نشدن من تو مطهری بخاطر خودم نبود ... بود؟! نمیدونم ...

ولی میدونم هنوزم بخاطر اون دو سه روز دعوا و درگیری روح و قلبم درحال زجر کشیدنن بدون اینکه مامان و بابام بدونن ...

چهارشنبه به مشاورمون که از قضا خواهر مشاور قبلیمونه گفتم ... یه سری چیزا گفت ولی هنوز آروم نشدم

...

هروقت اسم تست و آزمون میاد لرزه میفته به بدنم

امسالم آموزش و پرورش تو سایت مای مدیو تست گذاشته بود

تست روانشناسی و اینا

یادمه پارسال بعد دادن تستش «دقیقا یادم نمیاد چند وقت بعدش» منو بردن دفتر مشاور و مشاورمون یه تست دیگه که مربوط به پنیک و اینا بود از من گرفت :///

و من الان این شکلی ام که چرا ... برای چی دوباره تستشو دادم؟؟ واجب بود مگه؟؟ :///

این چند شب برادر عین زود به زود سر میزنه بهمون

بالاخره استایل و لباس پوشیدنشم آدمی زادی شده و با کفش و جوراب میاد نه دمپایی :///

داشتم لوازمای کمد رو میذاشتم سر جاش ، دوتا مشما فقط باند پیچی های دستش بود که مربوط میشد به تصادف پیرارسال که یه ماشین یه کاری کرد و این بشر هم با موتور سر خورد ... یادمه ماه رمضون هم بود ...

چقدر وقتی از مدرسه برگشتم و دیدم صورتش خونیه و اینا ، زجر کشیدم

و چقدر وقتی که بعد از ظهرش رفتن دکتر برای باندپیچی زدم روی زمین و با خدا داد و بیداد کردم ، فک کنم تا چند وقت دستم درد میکرد 👩‍🦯💔

بیخیال خاطرات مضحکمون بابا ...

خوشحالم نه رفقای مجازی اینجا میگردن و نه همکلاسی ها و غیره ... :/👩‍🦯

به هرحال ... دوست ندارم کسی حالمو و زندگیمو به روم بیاره 👩‍🦯

بیخیال بابا

به هرحال

فعلا زندگیمون داره با همین جریانات میگذره

درس

عصبی

بیکاری

فقر

بی پولی

:///

نا شکری میکنم ؟؟ شاید ...

عمیقا دلم میخواد یه روز دوباره آرمی و ویکتور و زرا برگردن بلاگفا ... حداقل دوست دارم دوباره باهاشون حرف بزنم ... ولی متاسفانه هیچ نشونه ای نه از آرمی دارم و نه ویکتور ...

چقدر دلم برای بلاگفای 99 و 400 تنگ شده ... عمیقا اون دوره بهترین دوره ی بلاگفا بود ... نبود؟؟؟

الان همه یا تلگرام دیلی دارن یا سروش یا ایتا یا هرکوفت و زهرمار دیگه ای ... 👩‍🦯

البته ناگفته نماند خودمم تو سروش هستم اما اونجا فقط چرت و پرت محضه 👩‍🦯

آه ... لعنتی ...

به هرحال زمان میگذره و آدم ها بزرگ میشن ...

به قول کتاب جامعه شناسی با گذر زمان جهان های اجتماعی جدیدی تشکیل میشن 👩‍🦯

خانم 𝙰𝚇 هم خیلی وقته بهم پیام نمیده ... احساس دلتنگی شدید میکنم ...

آه بیخیال ...

ول کن

از خدا پنهون نیست از شمایی که اینجا نیستید و نمیخونید چی پنهون؟!

این چند وقت واقعا دارم روزی رو رویاپردازی میکنم که عقد میکنم و با همسر گرامی میرم دوستای مجازیمو که هرکدومشون یه طرفه کشورن میبینم 👩‍🦯

میگن هرچیزی که تصورش کنی یا بنویسیش به واقعیت میپیونده

درمورد دومی که نوشتنه مطمعنم چون درمورد نمرات این دوماهی که گذشت واقعا جواب داد

شاید این رویا هم نوشتم://

هرچند که مامانم «نمیدونم به شوخی یا جدی» میگه که امسال یا سال بعد عروست میکنم :///

بعد من این شکلی ام که ...

شما اول برو برادر خودتو دوماد کن بعد بیا سراغ دختر 16 ، 17 سالت که هنوز دنبال شبکه پویا و اژدها سواران عه 👩‍🦯

راستی دیدید تیزر لایو اکشن اژدها سواران اومد؟؟؟ خفنه ...

حرف زیاد زدم..

درواقع این فقط قسمتی از ذهنمه و درگیری های زیاد دیگه ای هم هنوز دارن حک میشن تو ذهنم ... به هر حال

آخر پست رو با چند جمله از فلسطین و سخن شهید مطهری بزرگوار که دوسال از زندگیمو تو مدرسش گذروندم به پایان میرسونم ...

_ واللهِ و باللهِ ما در برابر این قضیه مسؤولیم. به خدا قسم مسؤولیت داریم. به خدا قسم ما غافل هستیم. واللهِ قضیه‌‏ای که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است، این قضیه است. _

person Saskia
chat
•••

~ خب عنوان خاصی مدنظرم نیست

جمعه چهارم خرداد ۱۴۰۳، 0:28

خب خستمه

امروز دردناک بود ولی زیبا...

مراسم تشییع خفه کننده شلوغ بود...

مشکلی نداشت... کم کم که جلوتر میرفتیم بیشتر بهم خوش میگذشت و از گریه و اشک های شور و داغ لذت میبرم...

به هرحال

به بلاگفا دارم برمیگردم:)))

تو یه وب نویسنده شدم، دارم کار کدنویسی و قالب سازی رو شروع میکنم، وبلاگ سونیکی هارو برگردوندم...

اره خلاصه...

درسمم که همزمان دارم میخونم🗿🤝✨

به هرحال...

امیدوارم امتحانا زود تموم شه...

میخوام جنگل بودنمو با 𝙰𝚡 ادامه بدم... :)))

person Saskia
chat
•••

~همه ساعتا رو زدیم شکستیم ...

جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲، 14:48

سلامی دوباره پس از سالیان سال...

خب.... اومدم حرف بزنم:))

نقطه سرخط، خاطرات من هنوز پابرجاست... با تمام سکوت و کوری که هست...

اما هنوزم پا برجاست... و قراره پا برجا بمونه:))

به هرحال... چه خبر؟! شماها خوبید؟!

زمستون و ننه سرما بالاخره سر رسید...

ولی خورشید داغ هنوز جاشو به ابر های برفی و بارونی نمیده:))!!

ادامه مطلب ...
person Saskia
chat
•••

~سلامی دوباره پس از صدهاسال

سه شنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۲، 23:33

خب گایز

سلام

حوصله ندارم برم تو ادامه مطلب حرف بزنم

همینجا اوکیه:/

امتحانا از هفت جهت مساوی و نا مساوی ما رو مورد عنایت قرار داده و الان از شدت سرما و سردرد را به چیز میرم🚶‍♀️

خوبه باز زنده ایم🚶‍♀️

مدرسه امسال داره بیشتر بهم خوش میگذره

حتی با اینکه هنوز نتونستم مامانمو قانع کنم که برم هنرستان

ولی مهم نیست🗿

قراره بریم اعتکاف گودبای پارتی جعفر بگیریمممم یوهاهاها😔😂

حتی با اینکه اجازه نمیدن گوشی ببریم😔🤌✨

اوکی دیگه

اومدم یه چی بگم فقط تا خالی نمونه اینجا

دی هم تموم شد:)🚶‍♀️✨

حرفای زیادی دارم ولی حوصله ش نیس

پس

خدافظ✨

person Saskia
chat
•••

~من نمیخوام درس بخونم:>>

جمعه هجدهم آذر ۱۴۰۱، 22:45

نه نه

ذهنم نمیتونه چیزی به اسم علاقه رو بپذیره

ازش متنفرم متنفرم متنفرررررررممممممممممم

نه نه نه ازش متنفرررررررررمممممممممم

نه نهههههه ازشششششش متتتننننففففررررررممممممممممممممممممم

متنفرم متنفرم متنفرمممممممممممممم

میخوام ترک تحصیل کنمممممممم میخوام برگردم امام حسسسییییننننننن ولم کنننییییینننننننن

متنفرمممممممممممممم متنفرمممممممممممممم

از همه چی متنفرممممممممممممم

متنفرممممممممممممم

متنفرممممممممممممم

متنفرممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

person Saskia
chat
•••

~زندگی مثل دویدن میون درختای جنگل میمونه

یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱، 19:54

اینکه تا جایی که من دیدم و پرسیدم بچهای مدرسه نمیدونستن تست ام بی تی آی چیه واقعا اذیتم میکنه:)))

امروز سره وضو گرفتن فقط دو سه نفر از نهمی ها میدونستن ولی تایپا رو نمیدونستن.... «حرص خوردن*»

ولی نهمی های امسال خیلی جاذابن! من دو نفرشونو حتی پیش خودم شیپ میکنم....

آرمی تو مدرسه کمه و فقط تو کلاس نهما چند نفری ان... همونم خوبه!!

تو کلاس خودمون کاملا پیش یه مشت هیتر «البته شاید!» گیر افتادم....

پارسال یه آرمی تو کلاسشون بوده که حالا رفته یه مدرسه دیگه.... آه کاشکی اونم بود....

ما تو حیاط دبیرستان دوره دوم ورزش میکنیم که جلوی خیابونه تقریبا... بغلش دبیرستان دوره دوم دوره ی بزرگسالان بود!! یعنی کسایی که ازدواج کردن و میخوان ادامه تحصیل بدن توی پایه ی دهم یازدهم دوازدهم:)))

هیفده جفت کفش بود همراه چند جفت کفش بچه سفید رنگ:))))

وای خداااا!! واقعا اون طرف رو دوست دارم!!!

هروقت ورزش تموم میشه سریع میرم تو قسمت بزرگسالان... واقعا قشنگه و دوسش دارم!!:>>>

به بچها میگم ایشالا سال بعد منو اینجا ببینین... :>>>

امتحان ادبیات... افتضاح بود!!! افتضاح بود!!! قشنگ معلومه گند زدم.....

آه خدای من... میشه اشتباهاتمو نبینه؟؟

بیخیال....

پس کی خرداد میرسه.....

person Saskia
chat
•••

~خدایا... میشه خوشی ها زود نگذرن؟؟؟

شنبه پنجم آذر ۱۴۰۱، 20:17

همه چی تا زنگ تفریح دوم خوب بود...

ولی اونقدر dying on the inside پلی شد و حرفام تو سرم فریاد زدن که تا آخر زنک تفریح گریه کردم...

_ اون هیچوقت تو خونه گریه نمیکنه... یا اگه هم بکنه اونقدر تو دسشویی و حموم میمونه که فراموش میشه...! بهترین مکان رو نیمکت ته کلاسه که هیچکس حواسش بهش نیست....

فردا امتحان ادبیات و دینی دارم... امیدوارم آسون باشه!! واقعا نگرانم...

عربی رو کی میشه 16 هفتادو پنج که من شدم؟؟؟

عربی و قران تفکر چیزی نیستن که من 17 بشم!!!

تو این مدرسه زیر نوزده کلا بد انگار حساب میشه...

سال بعد قرارمون مدرسه امام حسین شماره 2 رو کف حیاط ساعت هفت موقع صبگاهی ته صف کلاس نهم:)))

​​با تمام دردسرای کلاس نهم و دبیرستان دوره دوم و دانشگاه.... ولی ازش خوشم میاد!!

قشنگترین دوستیا توش ایجاد میشن....

شاید فقط من این شکلی تصور میکنم؟؟

پ. ن آهنگ پیتر پن اکسو فوق العاده ست:>>>>

person Saskia
chat
•••

~خنده ی آمیخته شده با غم و شادی

یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۱، 22:55

شاید باورتون نشه و ولی بخاطر اینکه تلویزیون اجرای بی تی اس تو جام جهانی رو کامل نشون نداد و فقط مامانم دید و بابام نبود خیلی خوشحالم:>>

اره... خدایا مرسی!!

از استرس بزرگی رد شدم... هوف...

شما صدای و سیما رو فحش خور میکنید ولی من کمال تشکر رو ازش دارم... :>

هوف...

فردا امتحان عربی دارم و استرس زیادی رو دوباره دارم حمل میکنم با خودم... هنوز بدون هیچ هدف و امیدی به مدرسه میرم... دوست دارم کتابامو جر وا جر کنم و پرت کنم تا هوا و راحت شم!!

نمیدونم... چه دیدین... شاید یهو ازدواج کردم راحت شم:>

همیشه تو ریاضی و ادبیات و علوم و مطالعات و زبان بالای 17 و 18 میشم... اما تو عربی و قرآن و تفکر گند ترین نمرات رو میارم!

آه خدای من... بسه دیگه...

person Saskia
chat
•••